داستان ها

سلام

داستان اول:

اسفند ۸۹- اوایل ترم ۸۹۲- اتاق استاد راهنما

بچه ها: استاد ببخشید ولی درسهایی که برای بچه های ورودی ما باید ارائه می شد قبل از اینکه همه بچه ها انتخابش کنن ظرفیتش تکمیل شده چرا؟

استاد راهنما: خب چون اساتید درس های مربوطه ترم پیش بنا به دلایلی (دلایل خیلی متنوع) نبودن بچه هایی که ترم پیش باید این واحد رو می گذروندن هم این درس ها رو این ترم برداشتن و ... .

بچه ها: خب استاد مگه همین یه دونه استاد تو کل این دانشگاه برا این درس وجود داره. با یه استاد دیگه براشون ارائه می دادین.

استاد راهنما:

بچه ها: خب استاد ظرفیت کلاس رو زیاد کنین.

استاد راهنما: فضای کلاس بیشتر از این ظرفیت نداره، باید رو زمین بشینین.

بچه ها: خب استاد دو تا کلاسش کنین.

استاد راهنما: بودجه نداریم.

نصف بچه های ورودی محروم از کلاسی که حقشون بود.

بقیه ی کلاس ها با ۷۰-۶۰ نفر به خوبی و خوشی برگزار میشه.

داستان دوم:

اسفند 89- دو هفته بعد از شروع ترم- آزمایشگاه میکروبیولوژی

دانشجو: سلام استاد. این محیط کشت مانیتول سالت آگار رو روش نوشته نباید اتوکلاو کنین ولی همیشه این طوری نبودا.

استاد (بعد از مطالعه ی برچسب روی محیط به زور، آخه عینک نداشتن): همونطور که روی محیط نوشته عمل کنین.

دانشجو (با خودش): آخه این محیط که توش مانیتول نداره ...

... (الآن یعنی محیط کشت درست شد).

دانشجو: استاد این محیط کشت ها نمی بنده.

استاد: بذار ببینم، این که اصلا توش مانیتول نداره، تقلبیه. Merck چینی

دانشجو: چرااااا؟

استاد: بودجه نداریم. از شرکتی می خریم که ارزونتر باشه.

داستان سوم

آخر اسفند ۹۰ - امور دانشجویی

دانشجو: سلام خانم. اومدم برا دریافت چک کار دانشجویی

مسئول: سلام. فرم رو امضا کردین؟

دانشجو: نه

مسئول: پس این رو امضا کنین.

دانشجو: ... . (مثلا امضا کرد).

مسئول: برین بعد عید بیاین چکتونو بدیم.

دانشجو: . نزدیک عیده من الآن لازم دارم.

مسئول: بودجه نداریم خانم.

داستان چهارم

آخر اسفند 90- آزمایشگاه میکروبیولوژی

کارشناس آزمایشگاه: پول کار دانشجوییتونو گرفتین؟

دانشجو: نه خانم ..... . گفتن بودجه نداریم.

کارشناس آزمایشگاه: آره پول ما رو هم ندادن. می گن بودجه نداریم.

داستان پنجم

بعد از تعطیلات عید- آزمایشگاه میکروبیولوژی

مدیر گروه: خانم ..... حالا لازم نیست همه تست ها رو برا بچه های کارشناسی بزارین. تو مصرف مواد آزمایشگاهی صرفه جویی کنین.

خانم .....: باشه ولی اتوکلاومون خرابه ها کل کارها رو زمین مونده.

مدیر گروه:  خب حالا از بقیه آزمایشگاه ها کمک بگیرین تا مشکلش حل شه. آخه بودجه نداریم.

داستان ششم

فروردین 90- آزمایشگاه میکروبیولوژی

کارشناس آزمایشگاه: ای وای این دیگه چیه، چه خبره. تو آزمایشگاه بارون می باره.

استاد: این دیگه چیه، چرا این جوری شده. لابد لوله ترکیده.

(کارشناس آزمایشگاه بدو به سمت آزمایشگاه بالا، آخی دارن پلیت می شورن تو سینک، طبیعیه خب)

لابد انتظار دارین بنویسم: مدیر گروه: حالا یه جوری با این بارون بسازین تا بودجه برسه.

ولی نه

مدیر گروه: حالا فعلا از این سینک ها استفاده نکنین تا تعمیرات.

- طفلک آزمایشگاه همسایه آبشون قطع شده. مجبورن از آزمایشگاه پایین استفاده کنن.

داستان هفتم

فروردین 90- آزمایشگاه میکروبیولوژی

دانشجوی ارشد: خانم ..... ببخشید من هر روز اینجام. میشه 30 گرم نمک به من قرض بدین.

خانم ..... (عصبانی): نمیشه خانم، من که نمی تونم تمام مواد آزمایشگاه رو بدم به شماها که، الآن خودم برا کار بچه ها کم آوردم. دانشگاه باید بودجه ی پژوهشی و آموزشیش جدا باشه. یعنی چی آخه. و نمک رو به دانشجو میده ...

دانشجوی ارشد: ممنون خانم .....

داستان هشتم

فروردین 90- یه جایی تو دانشگاه

دانشجو1 خطاب به دانشجو2: دقت کردی جستجو تو پایگاه های اطلاعاتی دانشگاه از تو خونه یا اینجا فرقی با هم نمی کنه؟ جفتشون یه جور نتیجه میدن (از نظر اینکه مقاله full text بهت میدن یا نه)؟

دانشجو2: راست می گی؟ به نظر منم اومده بود ولی به این نتیجه نرسیده بودم.

... روز بعد

دانشجو2: میدونی چی شده؟ به خاطر عدم پرداخت هزینه به این بانک های اطلاعاتی اشتراک دانشگاه قطع شده.

دانشجو1: دیدی گفتم. 12-10 ماهی هست که حتی بعد ورود به پایگاه اسم دانشگاه رو نمی بینم. طفلک بچه های ارشد

این ها چیزهایی بود که ما نداریم. اما به جاشون چی داریم؟

- سه تا LCD بزرگ ورودی دانشگاه که یکیشون هر روز صبح یه تفالی به حافظ میزنه و دو تای دیگه خاموشن.

- یه سردر جدید برا دانشگاه که قشنگه.

- یه صندلی و میز وسط زمین چمن که تا همین چند ساعت پیش فکر می کردم بعد از مراسم جمع نشده و حالا می دونم نماد سخنرانی امام تو بهشت زهراست.

- میز و صندلی های جدید سلف سرویس که قشنگن.

حالا قبول دارم که داستان ها فقط داستان نیستن...


تو داستان اول استاد راهنما هیچ تقصیری نداشت. هیشکی جز من و یه دوست ندید استاد راهنما رو تو اون شرایط.

تو داستان دوم استاد مقصر نبود. حرفه ای ترین کار رو انجام داد. دیدم که چه کار کرد.

تو داستان سوم  مسئول تقصیری نداشت. بهش گفته بودن بگه بودجه نداریم. من دیدم که موقع جواب سرشو بالا نمیاورد.

تو داستان چهارم کارمند چی کار کنه؟

تو داستان پنجم حق با کیه؟

تو داستان ششم مدیر گروه بدجنس نیست، من دیدم چطور داشت این جملات رو می گفت.

تو داستان هفتم هیشکی مقصر نیست، دانشجوی ارشدی که کارش گیر 30 گرم نمکه و مسئول آزمایشگاهی که نمی دونه چطور امور آزمایشگاهشو بگذرونه.

تو داستان هشتم مقصر کیه؟

شاید غم انگیزترین داستان، داستان آخره.

کارشناس آزمایشگاهی که تو وسایل آزمایشگاه دنبال کم مصرفترین می گرده تا بفروشه و مواد ضروری تر بخره.

امشب اصلا حوصله ندارم. حتی حوصله خودمو

اه. کلید آزمایشگاه جا مونده پیشم و هرچی هم باهام تماس گرفتن جواب ندادم. حواس کجایی؟

افکار من همین الآن

دارم فکر می کنم اگه من بمیرم چه بلایی سر این وبلاگ میاد.

اول از همه این که تا مدت ها هیچ خبری از پست جدید تو وبلاگ نیست.

دوم وقتی خانواده میان و وسیله هامو از این جا می برن تنها کسی که پسورد اکانت کامپیوترمو میدونه خواهرمه که خیلی راحت وارد میشه، اونوقت اگه یادش بیاد که خواهرش یه وبلاگی هم داره یه سری به صفحه بلاگفا میزنه و اگه به ذهنش برسه که ممکنه پسوردم ذخیره باشه وارد اکانت بلاگفام میشه.

در این صورت دوست دارم یه پست بزاره و بگه که من مردم ولی وبلاگم رو حذف نکنه. دوست دارم بمونه

شاید بهتر باشه خودم یه پست بنویسم و ثبت موقت کنم تا خیلی تو زحمت نیفته

... .

همین الآن یه حالت دیگه هم پیدا کردم

از دوستانی که منو می شناسن می تونن بیان تو بخش نظرات بگن که من مردم، این هم جالبه


بعدا اضافه شد:

چون قصد تایید نظرات رو ندارم گفتم چند تا نکته هم اضافه کنم:

- اصلا این پست ناامید کننده و ... نبود من هم اصلا موقعی که این افکار اومد سراغم ناامید و خسته و افسرده و ... نبودم.

- باشه آقا علیرضا.... باشه ... .

- حس خوبی داره که یاد مرگ بیفتی امتحان کنین.

فعلا همین

کاسمید

سلام بهار ۹۰

سلام به همه دوستان

سرمان شلوغ است و وقت نمی کنیم اینجا چیزی بنویسیم، شاید هم حوصله مان نمی شود .

بحث امروز راجع به یه وکتور جالبه (جالب از نظر من البته) که با مطرح شدن سر کلاس مولکولی دوباره یادش افتادم (البته چند وقت قبل).

کاسمیدها

کاسمید پلاسمیدیه که حاوی cos site ژنوم فاژ لامبداست. قبل توضیح کاسمید یه مختصر راجع به فاژ لامبدا توضیح میدم.

فاژ لامبدا، فاژیه که هم چرخه ی زندگی لیتیک و هم لیزوژنیک داره. ژنوم این فاژ DNA دو رشته ای خطی حاوی دو انتهای تک رشته ای مکمل هم دیگه است که بعد از ورود به میزبان به صورت حلقوی درمیاد و این موضوع کمک کی کنه به همانندسازی و رونویسی و پضایداری در سلول میزبان، همچنین باعث می شه ورود این مولکول به ژنوم میزبان راحت تر صورت بگیره. همانندسازی به شیوه ی rolling circle انجام میشه و نسخه های زیادی ساخته میشه به صورت concatamer که در نهایت به کمک آنزیمی به اسم AP endonuclease که یه Restriction enyme type IIه ژنوم های به هم پیوسته از هم جدا میشن و هر کدوم در دو انتها یه انتهای چسبنده دارن که همون cos siteه.

بر می گردیم به کاسمیدها، تفکری که پشت ساخت کاسمیدها وجود داره بر این مبناست که پروتئین های بسته بندی (کپسید و ...) لامبدا ژنوم رو از روی cos site میشناسن و محتوای بازی ژنوم اصلا براشون مهم نیست پس یه قطعه DNA غیر فاژی اگه cos site رو داشته باشه با پروتئین های ویروسی بسته بندی میشه. حالا ما میایم یه پلاسمید میسازیم که علاوه بر ویژگی های یه پلاسمید مثل مبدا همانندسازی و ژن های شناساگر و MCS و ... یه ناحیه داره که در صورت برش با AP endonuclease دو انتهای چسبنده (cos site) رو ایجاد می کنه.

DNA خارجی وارد ناحیه ی MCS میشه و بعد کاسمید با AP endonuclease برش داده میشه و ژنوم های خطی ایجاد میشه که با روش بسته بندی در in vitro فاژ کامل حاوی کاسمید خطی (به جای ژنوم فاژی خطی) تولید میشه که قابلیت ورود به میزبان رو داره اما قادر به بیمار کردن میزبان نیست. 

یه مطلب دیگه که یادم رفت. اصلا ما چرا کاسمید استفاده می کنیم. این به خاطر توانایی کاسمید در حمل و کلون کردن قطعات بزرگتر نسبت به پلاسمیدهای معمولیه چون طول ژنوم فاژ لامبدا حدود چهل و چهار کیلو بازه و یه کاسمید DNA ای به بزرگی همین مقدار رو تقریبا می تونه حمل کنه هرچند این اندازه هم خیلی مطلوب نیست و باعث شده ناقل های بهتری هم ساخته بشن اما خیلی بهتر از یه پلاسمید معمولی با توانایی حمل حداکثر 10 کیلوبازه.